قفسی بی میله!
آدم هایی هستند که بودنشون پ.ن:دوست من خوشحالم که هستی درهمین رویایی که برایم ساخته ای
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی پروردگارا جذبه ی عشق تو را خواهم که نیک دانم به هر عشقی جز عشق تو رو کردم مجازی بود چون طفلان در پی دل رفتم و اکنون پشیمانم که هر دلتنگی جز تو در من بود بازی بود من این بار حصار کلمات را می شکنم و دلم را به قاصدک های آواره می سپارم برای از تو گفتن نیازی به کلام نیست از تو که بگویم اشکی به بهانه از آسمان چشم هایم می بارد واژه ها در رگ سخنم می جوشد و جملات در نوک قلم به رقص در می آیند و می نگارد می نویسد از غم و از دل تنگی ها و این که هنوز دوستت دارم
حتی مجازی
به آدم آرامش می ده !
دوستی شون برات حقیقی می شه
و یهو می شن یه قسمتی از زندگیت!
آدمایی هستن
که با تمام مجازی بودنشون ،
سهم بزرگی تو حقیقت دوستی های تو دارن
میمانم
حتی تاریکی شب
حتی دوری
حتی سکوت تو
از پشت حریر این رویا زیباست 
حرف هایم حرف است،
خنده هایم، خنده هایم حرف است.
کاش می دانستی،
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.
... ...کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،
کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،
یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.
من کمی زودتر از خیلی دیر،
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.
تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.
کاش می دانستی،
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.
تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست...
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید جدا کردم.
و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :"
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی.
و من تنها برای دیدن ان چشمها تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم"
همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت ، حریم چشمهایم را به روی اشکی از
جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا،شاید خطا کردم
و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ،تا کی،برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد رفتنت رسم نوازش
در غم خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی
دانه بر می داشت
تمام بالهایش در غرق در اندوه و غربت شد.
و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود.
و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت.
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد.
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد.
و من با انکه می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز اشفته چشمان زیای تو ام ...برگرد!
پس از این سر نوشت انتظار من چه خواهد شد؟
و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:"
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم."
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم عادت و دلدادگی هامان
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم....

عاشق نیستم !
فقط گاهی
حرف تو که می شود
دلم ...
مثل اینکه تب کند
گرم و سرد می شود
توی سینه ام چنگ می زند
آب می شود
تنگ می شود
تنگ می شود

