باز هم ساعتی به سازم برقص

میدانم خستگی ناپذیری

هنوز هستی و این نگرانم میکند

تورا کی به پایان می رسانم طلسم ماندگار

این بار من خسته ام از بازی

رها میکنم رها نمیشوی

می روم دورها باز تارهای نامرئی دورم تنیده ای

چه می شود که هی بازمیگردی

نه ...... من باز میگردم.....

این بار فقط مرگ مرا از این طلسم ناگزیر جدا میکند

گویی من بریده ام

خدایا از او بیزارم

رهایم کن جز خودم هیچ نمی خواهم.....................